أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
182
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
شد ، صحابه گفتند : يا رسول اللّه اين وى راست خاصّ ؟ - گفت : جملهء مسلمانان راست چون صبر كنند . انس روايت كرد كه در صحابه مردى بود كنيت او ابو طلحه پسرى داشت نجيب و زنى سخت صالحه آن پسر بيمار شد و ضعيف گشت شبى از شبها ابو طلحه به مسجد رفت به نماز و پسر فرمان يافت مادر برخاست و پسر را در خانه برد و بنهاد و برخاست و ديگ بپخت و طعام راست كرد مرد در آمد گفت : بيمار چگونه است ؟ - گفت : از امشب ساكتتر هيچ شبى نبوده است ، آنگه طعام پيش آورد نان بخوردند و جامهء خواب بياورد و بخفتند مرد خلوت ساخت و از غسل بپرداخت چون آخر شب بود خواست كه بيرون رود زن گفت : يا ابا طلحه فلان كس عاريتى از كس بستده است و مدّتى بداشته و از آن تمتّع گرفته اكنون خداوندش آن را از وى طلب مىكند باز ميگيرد و باز ميخواهد خشمش مىآيد و اظهار كراهت مىكند ابو طلحه گفت : بىخرد و بىانصاف كسى است ، زن گفت : بدانكه آن عاريت كه خداى بما داده بود كه پسر تو است آن را از ما بازستد حقّ ما آنست كه رضا و تسليم را كار بنديم مرد گفت : نيكو ميگوئى : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و الْحَمْدُ لِلَّهِ * ، چون از كار وى بپرداخت با پيش رسول آمد رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : بارك اللّه فى ليلتكما ، خداى تعالى شب شما بر شما مبارك گرداناد خداى وى را پسرى ديگر بداد و عقبش ازو بماند . عمر خطاب گفت : در بعضى راهها اعرابى را ديدم گفتم : از كجا مىآئى ؟ - گفت : از نزديك وديعهء كه مرا درين كوه است ؛ گفتم : آن چيست ؟ - گفت : پسرى داشتم كه روزگار بتعلّل او ميگذاشتم از منش بدر بردند درين كوه دفنش كردم دو سال است كه هر روز يك بار بيايم و زيارتش كنم گفت : وى را گفتم : در حقّ وى هيچ گفتهء از مرثيه ؟ - گفت : بلى گفتهام : يا غائبا ما يؤب من سفره * عاجله موته على صغره يا قرّة العين كنت لى انسا * فى طول ليلى نعم و فى سحره « 1 »
--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح بعد از اين بيت اين بيت را نيز آورده است : « ما تقع العين كلما وقعت * فى الحى منى الا على اثره »